|
اژدهای خفته
|
||
|
پیچ و خمهای زندگی یک اژدها |
اگه دوستهای عزیزم که منو از تنهایی در میارند دوست داشته باشند آدرس جدید رو براشون می نویسم. پس شاید اسباب کشی کردم!
اما....
این دعا رو یکی از دوستام برام فرستاده.
اولش خندیدم (چون خودم هم تنبلم!). بعد به فکر رفتم که اتفاقا خیلی وقتها این اتفاق برای خودم افتاده. خیلی وقتها اگه کار بظاهر خوبی انجام دادم فقط بخاطر شرایطی بوده که خدا در پیش روی من قرار داده.
پس خدایا این دعای گنهکارانه را از ما بپذیر:
بارالها، ما حال نداریم به راه راست هدایت شویم. خودت راه راست را به سوی ما کج کن.
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خکستری رنگ
زمین را بارش مثقال، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ
سرود کلبهی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزههای باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پردههای برفها، باد
روان بر بالهای باد، باران
درون کلبهی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
آواز سگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمناک است
کشد مانند گرگان باد، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است؟
کنار مطبخ ارباب، آنجا
بر آن خاک ارههای نرم خفتن
چه لذتبخش و مطبوع است، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته ماندههای سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق! این دیگر بلاییست
بلی، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردنک است
ولی ارباب آخر رحمش آید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهایمان را و ما این
محبت را غنیمت میشماریم
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبهی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد مانند سگها باد، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی، سرمای پر سوز
حکومت میکند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشهی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست، دایم
دو دشمن میدهد ما را شکنجه
برون: سرما درون: این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز
که این خون، خون ما بی خانمانهاست
که این خون، خون گرگان گرسنه ست
که این خون، خون فرزندان صحراست
درین سرما، گرسنه، زخم خورده،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم، آزادیم، آزاد
مهدي اخوان ثالث
(ساناز کریمی)
از جمله های آخر فیلم {خوب بد زشت}
عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد
و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق بورزد
و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش،به دلخواه،رام گردد
و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند
و خدا عظیم بود و خوب بود و زیبا و پر جبروت و مغرور
(دکتر علی شریعتی)
هوای خوب، غذای سالم، سکوت و آرامش.
همون چیزهایی که برای بدست آوردنشون داریم خرابشون می کنیم.
حیف...
همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ی ما
کوه ما سینه ی ما ٬ ناخن ما تیشه ی ما
شور شیرین ز بس آراست ره جلوه گری
همه فرهاد طراود ز رگ و ریشه ی ما
بهر یک جرعه می منت ساقی نکشیم
اشک ما باده ی ما ٬ دیده ی ما شیشه ی ما
عشق شیریست قوی پنجه و می گوید فاش
هرکه از جان گذرد بگذرد از بیشه ی ما
|
|