تبليغاتX
اژدهای خفته
 
اژدهای خفته
 
 
پیچ و خمهای زندگی یک اژدها
 
اول اینکه به دلایلی دارم از اینجا میرم. یکی دوتا وبلاگ قدیمی و البته بی ارزش داشتم که شاید دوباره اونها رو با یکسری شرایط جدید ادامه بدم.

اگه دوستهای عزیزم که منو از تنهایی در میارند دوست داشته باشند آدرس جدید رو براشون می نویسم. پس شاید اسباب کشی کردم!


اما....

این دعا رو یکی از دوستام برام فرستاده.

اولش خندیدم (چون خودم هم تنبلم!). بعد به فکر رفتم که اتفاقا خیلی وقتها این اتفاق برای خودم افتاده. خیلی وقتها اگه کار بظاهر خوبی انجام دادم فقط بخاطر شرایطی بوده که خدا در پیش روی من قرار داده.

پس خدایا این دعای گنهکارانه را از ما بپذیر:


بارالها، ما حال نداریم به راه راست هدایت شویم. خودت راه راست را به سوی ما کج کن.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:18  توسط اژدهای خفته  | 

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساکت و خکستری رنگ

زمین را بارش مثقال، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ

سرود کلبه‌ی بی روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه‌های باد پیداست

که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده‌های برف‌ها، باد

روان بر بال‌های باد، باران

درون کلبه‌ی بی روزن شب

شب توفانی سرد زمستان

آواز سگ‌ها

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمناک است

کشد مانند گرگان باد، زوزه

ولی ما نیک‌بختان را چه باک است؟

کنار مطبخ ارباب، آنجا

بر آن خاک اره‌های نرم خفتن

چه لذت‌بخش و مطبوع است‌، و آنگاه

عزیزم گفتم و جانم شنفتن

وز آن ته مانده‌های سفره خوردن

و گر آن هم نباشد استخوانی

چه عمر راحتی دنیای خوبی

چه ارباب عزیز و مهربانی

ولی شلاق! این دیگر بلایی‌ست

بلی، اما تحمل کرد باید

درست است اینکه الحق دردنک است

ولی ارباب آخر رحمش آید

گذارد چون فروکش کرد خشمش

که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخم‌هایمان را و ما این

محبت را غنیمت می‌شماریم

خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف کلبه‌ی بی روزن شب

شب توفانی سرد زمستان

زمستان سیاه مرگ مرکب

آواز گرگ‌ها

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمگین است

کشد مانند سگ‌ها باد، زوزه

زمین و آسمان با ما به کین است

شب و کولک رعب انگیز و وحشی

شب و صحرای وحشتناک و سرما

بلای نیستی، سرمای پر سوز

حکومت می‌کند بر دشت و بر ما

نه ما را گوشه‌ی گرم کنامی

شکاف کوهساری سر پناهی

نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان

در آن آسود بی تشویش گاهی

دو دشمن در کمین ماست، دایم

دو دشمن می‌دهد ما را شکنجه

برون: سرما درون: این آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده پنجه

دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه

برون جست از کمین و حمله ور گشت

سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم

نه پای رفتن و نی جای برگشت

بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز

که این خون، خون ما بی خانمانهاست

که این خون، خون گرگان گرسنه ست

که این خون، خون فرزندان صحراست

درین سرما، گرسنه، زخم خورده،

دویم آسیمه سر بر برف چون باد

ولیکن عزت آزادگی را

نگهبانیم، آزادیم، آزاد


مهدي اخوان ثالث


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:17  توسط اژدهای خفته  | 
 من از طنین صدای باد می لرزم 
 و باد به دور تنهایی انگشتان من زوزه می کشد 
 من از آواز گامهای رذالت در سیاهی می ترسم 
 و باد فانوس مرا برده است 
 من از میزگرد هستی شناسان در سوی بن بست این کوچه ها می هراسم 
و باد به دور روزنه های هستی من دیوار کشیده است 

(ساناز کریمی)

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:33  توسط اژدهای خفته  | 
I gotta check into rehab
'Cause baby you're my disease

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:44  توسط اژدهای خفته  | 
 " توی جهان دو گروه آدمه: اونایی که بیل دستشونه و اونایی که اسلحه دستشونه، حالا بکن "

از جمله های آخر فیلم {خوب بد زشت}

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 17:54  توسط اژدهای خفته  | 
  • «در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد.»
  •  |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 17:44  توسط اژدهای خفته  | 

    عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند

    و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد

    و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق بورزد

    و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش،به دلخواه،رام گردد

    و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند

    و خدا عظیم بود و خوب بود و زیبا و پر جبروت و مغرور

    (دکتر علی شریعتی)

     |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:28  توسط اژدهای خفته  | 
    چند روزی رفته بودم شمال....جای همگی خالی


    هوای خوب، غذای سالم، سکوت و آرامش.

    همون چیزهایی که برای بدست آوردنشون داریم خرابشون می کنیم.


    حیف...

     |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:55  توسط اژدهای خفته  | 
    روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان 
                                                       مهر بفزای ای نگار ماه چهر مهربان

     |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 18:3  توسط اژدهای خفته  | 

    همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ی ما

    کوه ما سینه ی ما ٬ ناخن ما تیشه ی ما

    شور شیرین ز بس آراست ره جلوه گری

    همه فرهاد طراود ز رگ و ریشه ی ما

    بهر یک جرعه می منت ساقی نکشیم

    اشک ما باده ی ما ٬ دیده ی ما شیشه ی ما

    عشق شیریست قوی پنجه و می گوید فاش

    هرکه از جان گذرد بگذرد از بیشه ی ما

     |+| نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 12:14  توسط اژدهای خفته  | 
     
      بالا